سعید سمیعی saaid.samiei

وبلاگی شامل مقالات مهندسی عمران - ادبیات - مسائل تاریخی و اجتماعی

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
نویسنده : سعید سمیعی - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠
 

بنام خداوند جان آفرین            حکیم سخن در زبان آفرین

بنام خداوند جان و خرد             کزین برتر اندیشه برنگذرد

سلام بر همه مهربانان

ادبیات زندگی – قسمت هفدهم

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

با توجه به اینکه آثار ادبی بزرگان تحت عنوان مقالات سریالی ادبیات زندگی در این وبلاگ ارائه می گردد ، چندی پیش شعری از سروده های زنده یاد مرحوم « دکتر شریعتی »بدستم رسید که تا همین چند روز پیش ، اطلاعی از آن نداشتم و تا کنون نشنیده بودم و به نظرم خیلی زیبا و با احساس بیان شده و بر دل من که نشست . از دوست عزیزم که آن را برایم ارسال داشته اند تشکر می کنم . اگر رابطه ای با شعر و ادبیات و احساس داشته باشید ، حتماً از این شعر خوشتان خواهد آمد . نام شعر هست « خدایا کفر نمی گویم » .

 

بقیه در ادامه مطلب 

 


 

 

 

خدایا کفر نمی‌گویم

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

 

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…